تبليغاتX
سیاه مثل سفید

با خاطرات زندگی نکن

 زیرا خاطرات تلخند

با لحظات زندگی نکن

 زیرا لحظات زود گذرند

 با قلبها زندگی کن

زیرا قلبها هرگز نمی میرند!!!

+ نوشته شده توسط ایرج رستمی در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 و ساعت 8:47 |

 

+ نوشته شده توسط ایرج رستمی در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 11:19 |

اشک من  خودتو نگه دار
نیا پایین منو رسوا می کنی
آخه غم تو میون جمعی
چرا تنها  منو پیدا می کنی

می شکنی منو با نگاهی  پیش مردم
آخه ای چشم سیاه
خون قلب منو هر شب  جای باده
توی مینا می کنی
خون قلب منو هر شب  جای باده
توی مینا می کنی

می ریزه رو بالش من
هر شب این اشکای لرزون
بی تو من غمگین و تنها
من پریشون  دل پریشون

ایرج رستمی
مستی ام رو تا سحر
پیمونه ام می بینه و بس
غنچه های اشکمو
دست غمت می چینه و بس

اشک من  خودتو نگه دار
نیا پایین منو رسوا می کنی
آخه غم تو میون جمعی
چرا تنها منو پیدا می کنی

می شکنی منو با نگاهت  پیش مردم
آخه ای چشم سیاه
خون قلب منو هر شب  جای باده
توی مینا می کنی
خون قلب منو هر شب ، جای باده
توی مینا می کنی

می ریزه رو بالش من
هر شب این اشکای لرزون
بی تو من غمگین و تنها
من پریشون  دل پریشون

مستی ام رو تا سحر
پیمونه ام می بینه و بس
غنچه های اشکمو
دست غمت می چینه و بس

اشک من  خودتو نگه دار
نیا پایین منو رسوا می کنی
آخه غم تو میون جمعی
چرا تنها منو پیدا می کنی

+ نوشته شده توسط ایرج رستمی در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 11:0 |

آن تويي زنده ز شبگردي و مي نوشيها
وين منم مرده در آغوش فراموشيها
آن تويي گوش بتحسينگر عشاق جمال
وين منم چشم بدروازه ي خاموشيها
آن تويي ساخته از نقش دلاويز وجود
وين منم سوخته در آتش مدهوشيها
آن تويي چهره بر افروخته از رنگ وهوس
وين منم پرده نگهدار خطا پوشيها

آن تويي گرم زبانبازي بيگانه فريب
وين منم دوست زكف داده زكم جوشيها
آن تويي خفته بصد ناز بر اين تخت روان
وين منم خسته صد درد ز پر كوشيها
آن تويي پاي به هر چشم وقدم بوست خلق
وين منم خم شده از رنج قلمدوشيها
تا ترا خاطر جمعي است غنيمت مي عشق
كه نداري خبر از محنت مغشوشيها
پاك لوحي چو بر اين خلق خوش آيند نبود
به كجا نقش زنم اينهمه مخدوشيها

+ نوشته شده توسط ایرج رستمی در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 و ساعت 10:59 |
 

اي جهان زشتخو اينقدر زيبايي چرا
با همه نادان نوازيهات دانايي چرا
سنگدل تر مي شوي با مردم آشفته بخت
مست دل بشكسته را بشكسته مينايي چرا
حال كاين دمسردي از تو نامرادان را نصيب
كامرانيها چو بيني گرم وگيرايي چرا
چون غمي را پروري با صد غرور آيي برقص
چون نشاطي آوري با نقش رويايي چرا
با توام اشك تسكين بخش خاطر شوي من
گاه نور و گه نقاب چشم بينايي چرا
من ندانستم چه طرح ورنگ ونقشي داشتي
يك شب اي شادي بخواب من نمي آيي چرا

ایرج رستمی

حافظ اكنون پيش رويم يك سخن دارد بدل
كاي زمان ، صياد مرغان خوش آوايي چرا
سينه مالا مال دردش را كسي مرهم نبود
اي كس ما بي كسان غافل ز غمهايي چرا
در غبار خدعه ها چشمي چو آيد نقش بين
اي سكوت صبر ها خار نظر خايي چرا
كلبه خاموشم بتاب اي قرص ماه خوش خرام
پا بپاي اخترم پوشيده سيمايي چرا
جرعه اي ما را علاج اي ساقي آشفته مو
فارغ از لب تشنگان نوشيده صهبايي چرا
شمع بزم گرم ياران سالها بودم ولي
از من اكنون كس نمي پرسد كه تنهايي چرا
اي كه بر من از تو رفت اين رنجهاي بي لگام
اينزمان در سايه ديوار حاشايي چرا
اي رفيق روز شادي ، حال غمگينان بپرس
گشته ام ويران ويران ، غافل از مايي چرا

+ نوشته شده توسط ایرج رستمی در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 و ساعت 10:52 |
چه گويم ، چها ديده ام سالها
اسيرانه ناليده ام سالها
كلامي پسند دلم اي دريغ
نه گفتم نه بشنيدهام سالها
من آن شمع خود سوز زندانيم
كه دزدانه تابيده ام سالها

ایرج رستمی

چو ابر پريشان در كوهسار
چه بيهوده باريده ام سالها
در اين بو ستان در خور آتش است
گياهي كه من چيده ام سالها
ز بي مقصدي چون يكي گردباد
به هر سوي گرديده ام سالها
زلبها ي من خنده هرگز مجوي
من اين سفره بر چيده ام سالها

+ نوشته شده توسط ایرج رستمی در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 و ساعت 16:54 |

خانمانسوز بود آتش آهي ، گاهي
ناله اي ميشكند پشت سپاهي ، گاهي
گرمقدر بشود سلك سلاطين پويد
سالك بي خبر خفته به راهي گاهي

ایرج رستمی

 

قصه يوسف و آن قوم چه خوش پندي بود
به عزيزي رسد افتاده به چاهي گاهي
هستيم سوختي از يك نظر اي اختر عشق
آتش افروز شود برق نگاهي ، گاهي
روشني بخش از آنم كه بسوزم چون شمع
او سپيدي بود از بخت سياهي ، گاهي
عجبي نيست اگر مونس يار است رقيب
بنشيند برگل هرزه گياهي ، گاهي
اشك در چشم فريبنده ترت مي بينم
در دل موج ببين صورت ماهي ، گاهي
زرد رويي نبود عيب مرانم از كوي
جلوه بر قريه دهد خرمن كاهي ، گاهي
دارم اميد كه با گريه دلت نرم كنم
بهر طوفان زده سنگيست پنهاهي گاهي

 

 

+ نوشته شده توسط ایرج رستمی در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 و ساعت 16:31 |

تو صحبت ازعشق با من میکنی وعشقت مال دیگریست

غم عشقت مال من ونوش عشقت مال دیگریست

 

با من گفتگوازپاکی ونجابت میکنی

اما صحبت از هواوهوست مال دیگریست

 

چه شبها وروزها فکر تو بیقرارم کرد

بیچاره دلم ندانست فکروخیالت مال دیگریست

 

ایرج رستمی

 

گرچه جسمت بامن بود ومن خوشحال بودم

ندانستم که دوراز من روحت مال دیگریست

 

من همچو مجنون روم به کوه وبیابان گرد شوم

چون که دانم لیلی شدنت مال دیگریست

 

۱۷/۱۲/۷۹

+ نوشته شده توسط ایرج رستمی در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 و ساعت 16:3 |

شبحی چند شب است آفت جانم شده

اول اسم کسی ورد زبانم شده

یک نفر ساده چنان ساده که از سادگیش

میشود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

یک نفر سبز چنان سبز که از سر سبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

ای بیرنگ تر از آینه یک لحظه بایست

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

ایرج رستمی

به گمانم که توئی ان شبح آئینه پوش

عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش!

+ نوشته شده توسط ایرج رستمی در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت 9:16 |

قسم به پاكي كه تولد آغازيست براي يك رويا، رويائي براي زندگي. تولد آغازيست براي يك راز، راز ِ ماندگاري. قسم به چشمان ستاره كه هر شب در آسمان، سو سويش دل هزاران عاشق را شاد مي كند، تولد، سرآغاز يك انتظار است، انتظار پيوستن خيال درآرزویی دور به وصال. و قسم به همه خوبيها تولد بهانه ايست، بهانه اي براي خدا كه بگويد جريانش هميشه است و هميشه خواهدبود. اما سهم من سهم من از تولد شايد، روز دگر وفردایی باشد كه هرگز بدان دست نيابم و اما سهم تو...سهم تو از تولد، ماندگاري، انتظار، رويا و زندگي است، پس به اندازه همه خوبيها، به اندازه همه پاكيها، به اندازه همه ستاره ها، به اندازه همه عشقها، به اندازه همه فرداها، دنيايت پرازاميد،مهرباني، و شادماني .

دوست عزیزم (ذهن خاکستری ) تولدت مبارک

+ نوشته شده توسط ایرج رستمی در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 9:13 |

+ نوشته شده توسط ایرج رستمی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 15:5 |

+ نوشته شده توسط ایرج رستمی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 15:0 |

 

+ نوشته شده توسط ایرج رستمی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 14:54 |

امشب همه چیز رو براه است همه چیز آرام... آرام باورت میشود؟...

دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم "با یک آرامبخش" تو نگرانم نشو !!!!..

همه چیز را یاد گرفته ام ! راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام

یاد گرفته ام که چگونه بیصدا بگریم ! یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم

را با بالشم بیصدا کنم ! تو نگرانشو!! همه چیز را یاد گرفته ام ! یاد

گرفته ام که چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشییاد گرفته ام نفس

بکشم بدون تو و بی یاد تو ! یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای

با تو بودن و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم!تو نگرانم نشو

همه چیز را یاد گرفته ام! یاد گرفته ام بی تو گریه کنم ... و بدون شانه ات

یاد گرفته ام که دیگر عاشق نشوم و دل به کسی نبندم و مهمتر از همه

یاد گرفته ام با یادت زنده باشم و زندگی کنم ! اما هنوز یک چیز هست که

یاد نگرفته ام که چگونه برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم

و نمیخواهم هیچ وقت یاد بگیرم ... تو نگران نشو ...

+ نوشته شده توسط ایرج رستمی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 11:43 |

دوست داشتن

زمانی که کودکی بیش نبودم میگفتن همه را دوست بدار

حالا که از میان آن همه یکی را دوست دارم میگویند:

فراموشش کن

+ نوشته شده توسط ایرج رستمی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 11:26 |

ایرج رستمی

وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر

دلتنگيم ............کاش کوچيک مي مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون

بفهمن نه حالا که بزرگ شديم و فرياد هم که مي زنيم باز کسي حرفمون

رو نميفهمه

+ نوشته شده توسط ایرج رستمی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 11:15 |

تا سیاهی نباشه سفیدی معنی نداره

زندگی پر فراز ونشیبه لحظات خوشی ودلتنگی زیادی داره

اگه یکی شون نباشه همانند این تصویر زندگی سرد وبی روح میشه

+ نوشته شده توسط ایرج رستمی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 10:57 |

بدرود

هنوزبدرود نگفته ای

دلم برایت تنگ شده است

چه برمن خواهد گذشت

اگر زمانی ازمن دورباشی ...

+ نوشته شده توسط ایرج رستمی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 8:54 |

امشب از خیال تو غوغاست دردلم

کارعشق آن مهتاب است دردلم

خوابم شکست وتونیامدی به خوابم

دانی که از هجرتو چه غوغاست دردلم

سکوت لبم نه از بی دردی ورضاست

ازچشمانم بخوان چه غوغاست دردلم

من آن نوای بی نوایم ای دریغ

توبیا وگوش بده که چه نواهاست در دلم

رنگ زردم ببین همرنگ برگ پاییزیست

نمی دانی ازبی مهری ایام چه غمهاست در دلم

از همان روزی که مهر تولانه کرد درقلب من

آرزوی وصال تو تنهاست دردلم

گم نشد زچشم مجنون نشان تو هنوز

داغ عشق تو پیداست هنوز در دلم

۹/۱۲/۷۹

 

+ نوشته شده توسط ایرج رستمی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 8:25 |
نمی دونستم دوباره از کجا شروع کنم تا اینکه دیشب ناگهانی نسخه ذخیره شده وبلاگ قبلی خودم رو (وبلاگ ساخته شده در سال ۸۰ )رو سیستم پیدا کردم دیدم برا شروع بد نیست چند تااز شعرهای که آن سالها سروده بودم را رو وبلاگ قرار بدم

+ نوشته شده توسط ایرج رستمی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 8:14 |

اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين
زمين و آسمان را واژگون مستانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد !

+ نوشته شده توسط ایرج رستمی در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 و ساعت 17:18 |

میخوام دوباره شروع کنم ولی از کجا نمیدونم

دوست خوبم خانم محتشمی از اینکه با شما آشنا شدم وباعث شد دوباره بنویسم خیلی خوشحالم

+ نوشته شده توسط ایرج رستمی در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 و ساعت 17:14 |


Powered By
BLOGFA.COM