با خاطرات زندگی نکن
زیرا خاطرات تلخند
با لحظات زندگی نکن
زیرا لحظات زود گذرند
با قلبها زندگی کن
زیرا قلبها هرگز نمی میرند!!!
|
با خاطرات زندگی نکن زیرا خاطرات تلخند با لحظات زندگی نکن زیرا لحظات زود گذرند با قلبها زندگی کن زیرا قلبها هرگز نمی میرند!!! + نوشته شده توسط ایرج رستمی در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 و ساعت
8:47 |
اشک من خودتو نگه دار
+ نوشته شده توسط ایرج رستمی در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت
11:0 |
آن تويي زنده ز شبگردي و مي نوشيها
آن تويي گرم زبانبازي بيگانه فريب + نوشته شده توسط ایرج رستمی در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 و ساعت
10:59 |
اي جهان زشتخو اينقدر زيبايي چرا
حافظ اكنون پيش رويم يك سخن دارد بدل + نوشته شده توسط ایرج رستمی در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 و ساعت
10:52 |
چه گويم ، چها ديده ام سالها
اسيرانه ناليده ام سالها كلامي پسند دلم اي دريغ نه گفتم نه بشنيدهام سالها من آن شمع خود سوز زندانيم كه دزدانه تابيده ام سالها
چو ابر پريشان در كوهسار + نوشته شده توسط ایرج رستمی در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 و ساعت
16:54 |
خانمانسوز بود آتش آهي ، گاهي
قصه يوسف و آن قوم چه خوش پندي بود
به عزيزي رسد افتاده به چاهي گاهي هستيم سوختي از يك نظر اي اختر عشق آتش افروز شود برق نگاهي ، گاهي روشني بخش از آنم كه بسوزم چون شمع او سپيدي بود از بخت سياهي ، گاهي عجبي نيست اگر مونس يار است رقيب بنشيند برگل هرزه گياهي ، گاهي اشك در چشم فريبنده ترت مي بينم در دل موج ببين صورت ماهي ، گاهي زرد رويي نبود عيب مرانم از كوي جلوه بر قريه دهد خرمن كاهي ، گاهي دارم اميد كه با گريه دلت نرم كنم بهر طوفان زده سنگيست پنهاهي گاهي
+ نوشته شده توسط ایرج رستمی در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 و ساعت
16:31 |
تو صحبت ازعشق با من میکنی وعشقت مال دیگریست غم عشقت مال من ونوش عشقت مال دیگریست
با من گفتگوازپاکی ونجابت میکنی اما صحبت از هواوهوست مال دیگریست
چه شبها وروزها فکر تو بیقرارم کرد بیچاره دلم ندانست فکروخیالت مال دیگریست
گرچه جسمت بامن بود ومن خوشحال بودم ندانستم که دوراز من روحت مال دیگریست
من همچو مجنون روم به کوه وبیابان گرد شوم چون که دانم لیلی شدنت مال دیگریست
۱۷/۱۲/۷۹ + نوشته شده توسط ایرج رستمی در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 و ساعت
16:3 |
شبحی چند شب است آفت جانم شده اول اسم کسی ورد زبانم شده یک نفر ساده چنان ساده که از سادگیش میشود یک شبه پی برد به دلدادگی اش یک نفر سبز چنان سبز که از سر سبزیش می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش ای بیرنگ تر از آینه یک لحظه بایست راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
به گمانم که توئی ان شبح آئینه پوش عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش! + نوشته شده توسط ایرج رستمی در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت
9:16 |
قسم به پاكي كه تولد آغازيست براي يك رويا، رويائي براي زندگي. تولد آغازيست براي يك راز، راز ِ ماندگاري. قسم به چشمان ستاره كه هر شب در آسمان، سو سويش دل هزاران عاشق را شاد مي كند، تولد، سرآغاز يك انتظار است، انتظار پيوستن خيال درآرزویی دور به وصال. و قسم به همه خوبيها تولد بهانه ايست، بهانه اي براي خدا كه بگويد جريانش هميشه است و هميشه خواهدبود. اما سهم من سهم من از تولد شايد، روز دگر وفردایی باشد كه هرگز بدان دست نيابم و اما سهم تو...سهم تو از تولد، ماندگاري، انتظار، رويا و زندگي است، پس به اندازه همه خوبيها، به اندازه همه پاكيها، به اندازه همه ستاره ها، به اندازه همه عشقها، به اندازه همه فرداها، دنيايت پرازاميد،مهرباني، و شادماني . دوست عزیزم (ذهن خاکستری ) تولدت مبارک + نوشته شده توسط ایرج رستمی در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت
9:13 |
+ نوشته شده توسط ایرج رستمی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت
15:5 |
+ نوشته شده توسط ایرج رستمی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت
15:0 |
امشب همه چیز رو براه است همه چیز آرام... آرام باورت میشود؟...
دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم "با یک آرامبخش" تو نگرانم نشو !!!!.. همه چیز را یاد گرفته ام ! راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام یاد گرفته ام که چگونه بیصدا بگریم ! یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم بیصدا کنم ! تو نگرانشو!! همه چیز را یاد گرفته ام ! یاد
گرفته ام که چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی بکشم بدون تو و بی یاد تو ! یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم!تو نگرانم نشو همه چیز را یاد گرفته ام! یاد گرفته ام بی تو گریه کنم ... و بدون شانه ات یاد گرفته ام که دیگر عاشق نشوم و دل به کسی نبندم و مهمتر از همه یاد گرفته ام با یادت زنده باشم و زندگی کنم ! اما هنوز یک چیز هست که یاد نگرفته ام که چگونه برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم و نمیخواهم هیچ وقت یاد بگیرم ... تو نگران نشو ... + نوشته شده توسط ایرج رستمی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت
11:43 |
زمانی که کودکی بیش نبودم میگفتن همه را دوست بدار حالا که از میان آن همه یکی را دوست دارم میگویند: فراموشش کن + نوشته شده توسط ایرج رستمی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت
11:26 |
وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم ............کاش کوچيک مي مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شديم و فرياد هم که مي زنيم باز کسي حرفمون رو نميفهمه + نوشته شده توسط ایرج رستمی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت
11:15 |
زندگی پر فراز ونشیبه لحظات خوشی ودلتنگی زیادی داره اگه یکی شون نباشه همانند این تصویر زندگی سرد وبی روح میشه + نوشته شده توسط ایرج رستمی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت
10:57 |
هنوزبدرود نگفته ای دلم برایت تنگ شده است چه برمن خواهد گذشت اگر زمانی ازمن دورباشی ... + نوشته شده توسط ایرج رستمی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت
8:54 |
امشب از خیال تو غوغاست دردلم کارعشق آن مهتاب است دردلم خوابم شکست وتونیامدی به خوابم دانی که از هجرتو چه غوغاست دردلم سکوت لبم نه از بی دردی ورضاست ازچشمانم بخوان چه غوغاست دردلم من آن نوای بی نوایم ای دریغ توبیا وگوش بده که چه نواهاست در دلم رنگ زردم ببین همرنگ برگ پاییزیست نمی دانی ازبی مهری ایام چه غمهاست در دلم از همان روزی که مهر تولانه کرد درقلب من آرزوی وصال تو تنهاست دردلم گم نشد زچشم مجنون نشان تو هنوز داغ عشق تو پیداست هنوز در دلم ۹/۱۲/۷۹
+ نوشته شده توسط ایرج رستمی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت
8:25 |
نمی دونستم دوباره از کجا شروع کنم تا اینکه دیشب ناگهانی نسخه ذخیره شده وبلاگ قبلی خودم رو (وبلاگ ساخته شده در سال ۸۰ )رو سیستم پیدا کردم دیدم برا شروع بد نیست چند تااز شعرهای که آن سالها سروده بودم را رو وبلاگ قرار بدم
+ نوشته شده توسط ایرج رستمی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت
8:14 |
اگر من جاي او بودم + نوشته شده توسط ایرج رستمی در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 و ساعت
17:18 |
میخوام دوباره شروع کنم ولی از کجا نمیدونم
دوست خوبم خانم محتشمی از اینکه با شما آشنا شدم وباعث شد دوباره بنویسم خیلی خوشحالم + نوشته شده توسط ایرج رستمی در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 و ساعت
17:14 |
|
|